#بغض_غزل_پارت_254


تازه متوجه ي منظورش شده بودم و به همین خاطر براي این که بچه ها رو از تعجب در بیارم گفتم:

-راستی من امروز زنگ زدم به تو که ایمیل سهیل رو ازت بگیرم اما به جاي تو آرش گوشی رو جواب داد ، صداش

خیلی شبیه صداي تو بود و به همین خاطر متوجه نشدم حالا واقعاً گندزدم ، آره ؟

-نه گفتم که موضوع رو حل کردم ، تو هم دیگه این همه آبغوره نگیر ، از این به بعد هم هر موقع با من کار داشتی به

امیر بگو زنگ بزنه و خبر بده . من خودم باهات تماس می گیرم.

امیر که متوجه ي موضوع شده بود گفت : خدا رو شکر خطر از بیخ گوشمون گذشت ولی این چه ربطی به آب پرتقال

داره ؟

پرستو از ترس این که من دوباره حالم بد بشه ، با عصبانیت به امیر نگاه کرد و گفت:

-مشکل که حل شد ، تو هم دیگه تمومش کن امیر خان.

آرمان که تعجب کرده بود گفت : جریان آب پرتقال دیگه چیه ؟

-تو رو خدا آقا آرمان دوباره یادش نندازید.

اما من که دوباره یاد موضوع افتاده بودم با ترس و دلهره رو به آرمان کردم وگفتم:

-فکر کنم تو راست گفتی.

آرمان که متعجب بود گفت : چی رو ؟

-آب پرتقال رو.

امیر با ناله گفت : غزل تو رو خدا بسه.

آرمان که متوجه ي موضوع نبود با تعجب گفت : نه بذار بفهمم چی می گه ؟ جریان آب پرتقال چیه غزل ؟

-همونی که به خاطرش قهر کردي و حتی تو این مدت هم یه سري به من نزدي.

-به خدا سرم شلوغ بود قهر چیه ؟ باور کن هر روز حالت رو از امیر می پرسیدم.


romangram.com | @romangram_com