#بغض_غزل_پارت_194


بودم، درد خودم یادم رفته بود و دوباره غم سهیل به سراغم اومده بود، نیما آرام سرش را پایین انداخت و از اتاق

بیرون رفت. پرستو دلداري ام میداد نمیدونستم عاقبت چه میشود؟ نمیدونستم که حکمت خدا چی بود ولی هر چه بود

اون زمان من به معناي واقعی بدبخت بودم، شایدم بدبخت تر از سهیل. آخ که چقدر دوست داشتم خوابم تعبیر میشد

و سهیل من رو با خودش میبرد، اي کاش اون لحظه پیش من بود و با صداي گرمش دلداري ام میداد و آرامم میکرد.

اي خداي من چه مصیبتی بود؟ خدایا آخه چرا؟ چرا؟ چرا؟ رو به پرستو کردم و با گریه گفتم:

-نمی خوام هیچ کس رو ببینم، هیچ کس.

-حتی مادرت.

-حتی اون. هیچ کس، همه مثل هم فکر میکنن، همه به سهیل شک دارن، به اون مرد بزرگ و پاك، نمی خوام هیچ

کدامشان را ببینم، متوجه اي؟

-باشه عزیزم، ناراحت نشو. نمیذاریم هیچ کدومشون به دیدنت بیان، آروم باش.

از فکر اینکه که دیگر هیچ کدامشان را نمیدیدم آروم شدم و به پرستو گفتم:

-پرستو یه کاغذ و قلم بهم میدي؟

-براي چی میخواي؟

-میخوام.

-باشه الان برات می یارم.

خودم هم نمیدونستم قلم و کاغذ را براي چی میخواستم، دکتر از اتاق بیرون رفته بود و پرستو، پرستار مراقب من

شده بود و تمام وقت پیش من بود، شاید شش و هفت ورق را پاره کردم و دور انداختم، نمی دونستم می خوام چی

بنویسم، هر جی می نوشتم پاره میکردم اما آرام و با گریه لب هام شعري از فریدون مشیري رو زمزمه کرد و بی

اختیار روي کاغذ نوشتم:


romangram.com | @romangram_com