#بغض_غزل_پارت_168


نگاهی باو کردم، مستقیم به من نگاه می کرد و منتظر جواب بود، آروم گفتم:

-چشم، سعی می کنم. من حرف هاي شما رو قبول دارم ولی تا حالا کسی حریف اش نشده که من بتونم بشم.

-تو اینقدر مهربون و فداکاري و با گذشتی که می تونی. من مطمئنم.

من دیگه هیچی نگفتم براي لحظه اي هر دوي ما ساکت بودیم که آرمان سکوت رو شکست و گفت:

-دوستش داري؟

متعجب نگاهش کردم که دو باره گفت: سهیل رو می گم؟

-مگه شما ندارید؟ همه سهیل رو دوست دارن.

-یعنی چی ؟

-دوست داشتی که جاي عسل بودي و به محبت هاي سهیل جواب مثبت می دادي؟

متوجه ي حرفش نشده بودم نگاهی به او کردم، چهره اي مظلوم داشت آرام و سر به زیر انداخته بود و گفت:

-سهیل دوست داشتنیه،قبول دارم.

من باز هیچی نگفتم و مستقیم به چشماش نگاه کردم،موهاش روي چشماش افتاده بود،تا به حال متوجه ي زیبایی

چهره اش نشده بودم آرام سرش را به بالا آورد و به من نگاه کرد.قلبم از حرکت ایستاد چشماش پر از اشک بود،

دوباره پرسید:

-دوستش داري؟

من که بغض کرده بودم و نمی دونستم چی باید بگم ، باز نگاهش کردم و بعد از مدتی گفتم:

-براي چی می پرسی؟

-دوست دارم بدونم.

-باور کن تا به حال بهش فکر نکردم،من سهیل رو دوست دارم اما نه به اون منظور.


romangram.com | @romangram_com