#بغض_غزل_پارت_167

هر دو براي لحظه اي خندیدیم. ولی چند لحظه بعد در سکوتی غمگین با هم دیگه خداحافظی کردیم و بغض گلوي

هر دومان نشست. از اتاق بیرون رفتم، آرمان تنها در حال نشسته بود. از او تشکر کردم و خواستم برم که ازم خواست

بشینم.

-دوباره بیا اینجا که بتونی باهاش صحبت کنی.

-یعنی می تونم بیام؟

-چرا نتونی؟ بیا رو در رو باهاش صحبت کن. اینطوري کمتر احساس دلتنگی می کنی.

-ازتون ممنونم. شما خیلی لطف داید.

-وظیفمه. ولی از این که گفتم بشین این منظور را نداشتم، می خواستم باهات صحبت کنم.

-رك و راست میگم، غزل سعی کن به خاطر عسل و حتی به خاطر سهیل و یا حداقل به خاطر من آرش رو ببخشی.

ازت خواهش می کنم.

از این که بی مقدمه و رك حرفش رو زده بود تعجب کردم و گفتم: واسه چی این حرف رو می زنید؟

-می دونم از آرش ناراحتی ولی اون گناهی نداره. باور کن اگر سهیل می گذاشت که تو با عسل و من با آرش صحبت

کنیم وضع الان خیلی فرق می کرد اما اون خودش نخواست. من اگر واقعیت رو به آرش می گفتم با اینکه عسل رو

خیلی دوست داشت ولی اینقدر معرفت داشت که پاشو از زندگی اونا بکشه بیرون، ازت خواهش می کنم غزل به اون

دوتا خورده نگیر. شاید این خواست خدا بوده هیچ کس از حکمت خدا باخبر نیست. نمی تونه تو کار اون دخالت کنه،

تو رو خدا غزل سعی کن وضع همه رو درك کنی و بفهمی و فقط به سهیل فکر نکنی و اون رو در نظر نگیري. من هم

مثل تو سهیل رو خیلی دوست دارم و از این مساله به وجود اومده خیلی متاسفم ولی کاریه که شده. کاریش هم نمی

شه کرد، تو رو خدا درست فکر کن.

بدجوري به هم ریخته بودم نمی دونستم در جواب چی باید بگم که آرمان دوباره گفت:

-غزل تو رو جون سهیل سعی کن منطقی فکر کنی.

romangram.com | @romangram_com