#بغض_ترانه_ام_مشو_پارت_78


گفت و نيشش به قاعده يه كف دست اوپن شد. مهسا گوشيو چسبوند به گوشش و بعد از يه مكث گفت:

ـ حالا وقتشه.

با استرس پوست لبم رو پيشكشي استرس وجودم كردم و با انشگت شست و اشاره افتادم به جونش. نگام به پرشيايي بود كه هي جلو پا اين نسترن كور شده جلو عقب مي رفت و نسترن مثلا براش كلاس محجوبيت و خانومي برمي داشت.

ـ يا ابوالفضل، قيصر شد.

ـ خفه شو ببينيم چي ميشه.

ـ مگه تو صدا رو داري؟

ـ نه بابا، مي خوام تمركز كنم.

ـ آهان؛ پس مزاحمت نميشم.

ـ لطف مي كني.

چشام گشاد شده خيره به يقه بيچاره اي بود كه تو مشتاي فرهاد جر مي خورد. نسترن جا خر كيف شدن خودي نشون بده.

ـ مهسايي چرا زد و خوردي شد؟

ـ نمي دونم، اين با برنامه ريزياي من جور در نمياد.

ـ بميري با برنامه ريزيات يه جا خاكت كنيم.

مشتي كه پا چشم فرهاد كاشته شد جيغ من و فحش ناموسي مهسا رو با هم در پي داشت.

ـ مرتيكه نفهم، قرارمون اين نبود.

ـ مهسا زياده روي كرديم.

ـ آره، فكر كنم يه كم زيادي شد.

ـ فقط يه كم؟

romangram.com | @romangram_com