#بغض_ترانه_ام_مشو_پارت_588




***

با خنده به اون مرد با بالا تنه ی لخت و يه شلوارك با دختر دو ساله شرش درگير خنديده گفتم:

ـ برو آماده شو سامي، دير شد.

ـ نه تو رو خدا، من مي خوام بدونم اين دختره يا پسر؟ بچه بيا اين قاشقو بخور، دستم تيكه شد. بميرم واسه مهگل كه اين برسه ايران بچه رو سر و ته مي كنه.

ـ تو برو آماده شو، من بهش غذا ميدم. در ضمن شادمهر نمي ذاره كسي بچشو سر و ته كنه. خيالت تخت.

ـ من كه مي دونم اين شادمهره خودش به اين بچه من نخ ميده تا اين نيم وجب قد و بالا حرفمو گوش نده.

ـ سامي جان، عزيزم، آقاي من، برو شما.

نيش شل شده سامي و تغيير مسيرش به طرف اتاق و صداش كه:

ـ فقط چون تو رو خيلي مي خواما؛ وگرنه من بايد با اين بچه كار كنم حرف باباشو گوش بده.

خنديده، دستامو واسه ترسا باز كرده، پرششو تو بغل پر از عشقم حس كرده، غذا دهنش گذاشته، به اون مرد ترانه كش جلو آيینه يقشو صاف كرده نگاه انداخته گفتم:

ـ واي دلم واسه همه پر مي كشه.

جفتم رو كاناپه نشسته، لپمو بوسيده گفت:

ـ دل شما فقط حق داره واسه سامي خان پر بكشه.

سرمو به شونش تكيه داده، گذاشتم باز درگيري بين غذا خوردن ترسا و حرص زدن سامي پيش بياد و باز غرق خوشبختي بشم. بي خيال اذيت ترسا، دست دور شونم انداخته گفت:

ـ بذار ترسا بزرگ تر بشه، واسه هميشه برمي گرديم.

ـ نه، تو اين همه زحمت كشيدي اين جا. من به همين چند ماه يه بار ديدنشون راضيم. شايد اين دوريا به خوشبختيمون بيشتر كمك كنه. حداقل حرف بعضيا اذيتمون نمي كنه.

باز چسبيدن لباش به شقيقم و دستاي من دور ترساي بازيگوش و مو دو گوشي بسته حلقه.

romangram.com | @romangram_com