#بغض_ترانه_ام_مشو_پارت_579


ـ مهسا تو گفتي يه چيز ديگه هم مي خواستي بهم بگي.

سر پايين افتادش و قطره اشك چكيده رو گونش و تو بغل من خودشو جا داده و صداي لرزيده از شدت بغضش.

ـ ترانه اين بچه اي كه ديروز تا حالا عكسش شده همه چيزم، همون مزاحمي بود كه مي خواستم نياد تو دنيا. اين همونيه كه واسه خاطر گذشتن از شادمهر مي خواستم از جونش بگذرم. ترانه من چقدر خر بودم كه فكر مي كردم ميشه راحت از اين بچه گذشت. ترانه من باورم نميشه كه اين هه رذل شده باشم. ترانه من ديروز صدا قلبشو شنيدم، ترانه من سه ماهمه، ترانه من بچمو دوست دارم.

دستم دور كمرش پيچيد و سر اون تو سينم فرو رفت و من آروم كنار گوشش گفتم:

ـ شادمهر همه چيو بهت گفت؟

ـ يه چي بگم نمي خندي؟

ـ تو بگو؛ ولي تضميني در كار نيست.

ـ اصلا به اين شوهر من اين غلطا رابين هودي نمياد.

ـ خاك تو سرت، همه تعريف شوهرشونو مي كنن، تو فقط دم به دقيقه اين بنده خدا رو خرد كن.

ـ فداش شم من؛ ولي خب اون كه هنوز دوستم نداره.

ـ آهان، اون وقت من تصادف كردم و جون شادمهر تا تو حلقش اومد و جلو ماها هوچي بازي درآورد و بيمارستانو رو سرش گذاشت. به خدا فقط مونده بود كار به روزنامه ها بكشه كه همراه ساميار خان يه ديوونه زنجيريه.

ـ حالا چه با شوهرش واسه ما قر مياد.

ـ مي تونم عزيزم، شما هم مي توني بتون.

ـ يعني بچم دختره يا پسر؟

ـ نترس، ديشب تا حالا اين سه تا رفيق بچه نديده كلا هم واسه پسر سيسموني جور کردن هم واسه دختر. تازه خبر نداري اين شوهرت چه سفارشاي لباسي به شوهرم داده و تاكيد كرده اولين مدلشو بايد بچه شما بپوشه.

ـ نه پس، همش ترسا لباساي خوشگل كمپانيو بپوشه.

ـ واسه باباشه كمپاني، قربونش برم.

ـ حالا دقيقا قربون كدومشون؟ باباي ترسا يا ترسا؟

romangram.com | @romangram_com