#بغض_ترانه_ام_مشو_پارت_577


ـ يارو عشقشو مي بره، خنگ بازيشو واسه ما مياره.

خنديدم و سامي خنديد و اميرعلي خنديد و سايه خنديد و شادي خنديد و شادمهر چپيد تو اتاق.





***

خودمو بغل گرفته، به زور لبخند رو لبم آورده، ندونسته اين بغض از كجا آب مي خوره چپيدم تو اتاقم. شادمهر خوشحاله و سامي لبخند مي زنه. صداي در اتاق و اون عطر من عاشق و پايين رفتن تشك تخت با وزنش و كشيده شدنم تو بغلش و دراز كشيدنمون و فرو رفتن سرش تو موهام.

ـ نكن سامي، يكي مياد.

صداي لرزيده از بغضم و سامي شوكه خيره بهم.

ـ جون دل سامي چشه؟

ـ هيچي، يهو دلم گرفت.

ـ تو از اون آدمايي نيستي كه يهو دلت بگيره، گل من چشه؟

ـ شادمهر خوشحاله، خيلي هم خوشحاله، تو نمي توني هيچ وقت اين خوشحالي رو داشته باشي.

خنده بي صداش و من حرص خورده بابت جدي نگرفتن حرفم.

ـ سامي دارم جدي حرف مي زنم.

ـ منم جدي نمی گيرمت. من و تو ترسا رو داريم. من و تو يه بار تجربه اين روزا رو داشتيم.

ـ من مي ترسيدم بهت بگم و تو ناراحت بشي از اين كه من حاملم.

ـ خب اشتباه مي كردي خانومم. ببين ترانه، اگه قرار باشه تو با شنيدن خبر حاملگي هر كسي دور و برت اين طور به هم بريزي كه داغون ميشي؛ پس بيا و يه قرار بذاريم. هيچ وقت خيال نكنيم ترسا بچه ی خودمون نيست. من و تو محبتي كه مي خواستيم به پاي ترساي خودمون بريزيم و مي ريزيم به پاي ترساي حالامون. من و تو عقده هيچيو نداريم و از همه اون آدماي پشت در هم خوشبخت تريم؛ چون سه تايي تا ابد با هميم. قبوله؟

ـ وقتي حرف مي زني دلم آروم ميشه. وقتي حرف مي زني مي فهمم كه چقدر بعضي اوقات غير منطقيم. وقتي حرف مي زنی بدترين قرار دنيا رو هم كه بذاري من قبول مي كنم، چه برسه حالا كه دلم خوشِ خوشبختي همه سالاي با تو بودنمه.

romangram.com | @romangram_com