#بغض_ترانه_ام_مشو_پارت_543
***
روز پنجمه، روي نيمكت از حضور اين چند وقتم خسته مي شينم و نگام ميره به پيرمرد روي چند نيمكت دورتر و با روزنامش درگير و پيرزني كه با لبخند كنارش مي شينه و پيرمرد روزنامه رو كنار گذاشته با لبخند و پر از موج عشق دلدادگي مي كنه با نگاش.
***
روز ششمه، روي نيمكت منم خسته ازش مي شينم و نگام ميره به اون قايق تفريحي و جووناي در حال جشن گرفتن داخلش و اون دختر سفيدپوش ستاره جمع شده و اون مرد مثل پروانه دورش گشته.
***
روز هفتمه، روي نيمكت نمي شينم و قدمامو كند و بي هدف كنار اسكله برداشته نگامو مي دوزم به اون همه خلوتي و يه عطر خاص مي پيچه تو بينيم و لبخند يه وري رو لبم خط مي كشه و من رو به افق وايساده حس مي كنم حضورشو كنارم و زير چشمي برانداز مي كنم اون مرد جذاب و شيك پوش كنارم دست به جيب وايساده رو.
- خسته نشدي از اين همه با خودت كنار اومدن؟
- تو هم خسته نشدي بس كه هميشه دو قورت و نيمت باقي بوده؟
- هيچيت رو از فرزينا به ارث نبرده باشي اين پرروييت كپي آقابزرگته.
- خوش ندارم كسي پشت سر آقابزرگم حرف بزنه.
- اِ از اين خبرا هم هست؟
- مي دوني كه من جونمه و آقابزرگم و خاتونم، يكي بگه بالا چشمشون ابروئه بايد فاتحه خودشو بخونه.
- ما يه هفته س فاتحه خودمونو خونديم.
romangram.com | @romangram_com