#بغض_ترانه_ام_مشو_پارت_511
شونه سمت راستم تکیه به چارچوب در زده، خیره شدم به اون همه اعتماد به نفس رو به روم و با اون کج خند لبام گفتم:
- نه بابا، رودل نکنی شما! همیشه باید سایه کوتاه بیاد؟
- من نگفتم کوتاه بیاد، من میگم خودش باشه تا من دنیا رو به پاش بریزم.
- سایه یه بار ازت خورده، دیگه کشش دفعه دومو نداره.
- چطور همه از تو انتظار دارن یه بار دیگه فرصت بدی به سامیاری که هر چی بدبختی کشیدی زیر سر اون بوده.
- زیر سر اون بوده و انتخاب غلط خودم.
- چرا سایه نباید مثل تو واقع بین باشه؟
- واقع بینی من نتیجه سه سال تنهاییمه و گلیم خودمو تنهایی از آب بیرون کشیدن.
- ترانه تمومش کن، من دیگه فرصت ندارم.
دست سردش رو شونم نشست و چمدونو از رو زمین برداشت و باز یه نگاه به در بسته اون واحد من مطمئن كه سایه پشتش فال گوش وایساده كرده و رفت.
ده دقیقه به مسیر رفتنش خیره سایه ای رو دیدم که تو چارچوب در نشسته دونه دونه اشک می ریخت و دل بيتاب اون مرد رفته بود.
- خودت خواستی، پس چرا گریه؟
- نمک نشو واسه این زخم.
- این زخمو خودت زدی. سایه هر دوتون اشتباه کردین، اون سه سال پیش و تو حالا.
دستم شونشو فشرده هق هقشو هوا برد.
دست انداختم دور شونش کشیدمش تو بغلم. هق هقش تو سینم خفه شد و گفتم:
- دوسش داري؟
- عاشقشم ترانه.
romangram.com | @romangram_com