#بغض_ترانه_ام_مشو_پارت_509


امیرعلی - شما شامتو بخور.

آراس - شاید شامای آخرمون باشه، سامیار می خواد شعبه آنکارا رو بسپاره دست من.

سایه - یعنی باید بری؟

آراس - خودم خواستم.

سایه - تو همه زندگیت این جاست!

آراس - چرا سختش می كنی سایه؟ من تو آنکارا خاطره های خوبی دارم.

سایه - دلمون برات تنگ میشه.

آراس - به قول خودت هندیش نکن.

امیرعلی - واسه چی حالا یهویی؟

آراس - چند ماهه دارم با سامیار بحث می کنم، خسته شدم از مدل بودن.

- حیفی به خدا، تو حالا حالاها قیافت از اون تو دل بشیناست.

آراس لبخند خوشگلشو مهربون تو صورتم داده گفت:

- من هیچ وقت علاقه ای به این کار نداشتم، من با طراحی راحت ترم.

سایه - موفق باشی.

نگاه امیرعلی بی تفاوتی سایه بابت رفتن آراس رو خیره نظاره نشسته، صندلیشو از پشت میز پس زده گفت:

- ترانه شام خوبی بود، باید برم چمدونمو جمع و جور کنم، شب خوش.

نگاه سایه ناباوری خرج راه رفته امیر کرد و سوال نگاش منو نشونه رفت.

- آخر هفته داره برمی گرده.

romangram.com | @romangram_com