#بغض_ترانه_ام_مشو_پارت_506
دلم پیچ خورده و گرما تو جونم افتاده. از کنار اون همه مدلای لباس خوش هیکل گذشته و خودمو پرت کردم تو آسانسور.
من و این جا اومدن اونم با چشمای پر کنایه سایه و تنها گذاشتنم دم در به بهونه چند تا کار داشته و نداشته و من تنها راهی دفتر سامی شده و دلي كه اصلا تو دلم نيست.
جلوی میز منشی تا اومدم یه چی دست و پا شکسته به انگلیسی حالی اون همه لوندی و تیپ مکش مرگ ما و بیشتر مخصوص مهمونی شب کنم در اتاق باز شده، سامی با اون همه جذابیت نیش منشیشو چاکونده تو کادر در جا شده، واسم جذاب ترین لبخند عمرشو پرده برداری کرده و با چند قدم بلند خودشو بهم رسوند و گفت:
- چه عجب قدم رنجه کردی؟ می گفتی گاوی، گوسفندی ...
با دست کنارش زده از قاب در گذشتم و خودمو رو نزدیک ترین مبل استیل با روکش چرم ول کردم. در اتاق رو اون بست و گفت:
- چی شده یاد من کردی؟
- یاد تو؟ فکر نمی کنم زیاد یادت مهم باشه. نه که بیست درصد این جا مال منه، گفتم یه سرکشی چند وقت یه بار شاید بدک نباشه.
یه پوزخند محو نشسته رو لبش و کشوندن خودش تا مبل رو به روي من و مثل همیشه جلو من راحت ترین لم ممکن رو به مبل داده و گفت:
- خب چه خبر؟
نگامو میون ترکیب رنگ سفید و طلایی اتاق گردونده و گفتم:
- خبری نیست. ترسا بهتره؟
پوزخندش این بار شفاف تر قد علم کرد رو اون صورت جذاب دختر به دام کش و قبل توجیه به کار برده ذهنی من گفت:
- ارزش بچم خیلی بیشتر منه، نه؟
- خب فکر نمی کنم من و تو صنمی داشته باشیم.
- چند شب پیش که تو بغلم گرفته بودمت حس نمی کردم بی صنم تو بغلم آروم شده باشی.
صورتم از فشار اون همه خون دویده توش به قرمزی زد و لبخند جای پوزخند رو روی اون لبا گرفت.
- دیوونه همین کاراتم خانومم.
این میم ته خانوم که رو لبت میاد دق میده منو سامی.
romangram.com | @romangram_com