#بغض_ترانه_ام_مشو_پارت_478
ـ هوم؟
امیرعلی ـ اگه می خوای می تونم واسه هفته بعد بلیت بگیرم برگردیم ایران.
نگاه سایه رنگ باخته، میخ امیر بی توجه به حضور اون همه عشق ساطع شده از سمت سایه بود.
ـ خبرت می کنم.
من نرسیدم به اون حجم عشق لیاقت دار، چرا سایه نتونه برسه؟
از سر میز بلند شده گفتم:
ـ ممنون سایه، شام خوبی بود.
از سر میز بلند شده، درگیر شوهای ترکی پخش شده از تلویزون شده، فکرمو درگیر ترسای بابایی کردم که بود و نبود، ترسای من و سامی نبود و ترسای سامی بود، چرا ترسا؟ چرا بین این همه اسم ترسا؟ صدای جیغ خفیف سایه از آشپزخونه، پاورچینونه کشوندم طرف دیوار کنار اپن و ... سایه تکیه زده به دیوار و امیر خیمه زده روش و نگاه درگیر جفتشون به هم و امیر جو ترکیه گرفتتش، لباشو به لبای سایه رسونده و سایه هم کلا تحت فرهنگ چند ساله ترکیه به یقه امیر چنگ زده و اونو بیشتر به خودش فشرده. لبخند رفته رفته بعد از چند روز دپرسی کامل رو صورتم نقش بسته، از این همه جوشون خواستم جلوگیری کنم، لیوان کنار اپنو زمین انداخته، با صدای برخوردش اون دو تا جنگی از هم فاصله گرفته، لبخند منو از خباثتم ندیده، عقب گرد کرده رو مبل پخش شده، بدترین حال افسردگی رو زینت صورت داده گفتم:
ـ چی شده سایه؟
سایه هول کرده، با اون صدای لرزیده از زور هیجان، از همون آشپزخونه با اتاق خواب اشتباه گرفته شده گفت:
ـ نمی دونم ترانه جون، تو نمی خواد بلند شی.
آره دیگه، بلند نشم تا لپای گل انداخته تو و چشای از زور خوشی امیرو نبینم دیگه، نه؟
***
مامان شهره رو راهی پذیرایی کرده، خودم با اون همه آشفتگی آشپزخونه جنگ زده، انگار مامان شهره درگیر شدم. دستایی که دور شکمم حلقه شد و منی که از پشت چسبیدم به سینه پهن مردم و لبخند رفته رفته رو لبم نشسته گفتم:
ـ اِ سامی زشته، الان یکی میاد می بینه.
با اون ولوم من عاشق و نفسای ول داده کنار گوشم گفت:
romangram.com | @romangram_com