#بغض_ترانه_ام_مشو_پارت_476


سایه ـ آهان از اون لحاظ.

ـ یه شام نخوردن من ببین بحثش به کجا کشیدا، من کلا شبا زیاد شام نمی خورم.

سایه ـ پس چته؟ دمغی چرا؟

نگام درگیر ظرف پرم شده گفتم:

ـ اسم بچه ی سامیار چیه؟

نگاه امیر و سایه درگیر هم شده، جای جواب من چشم و ابرو اومده واسه هم، پوزخند منو یدک کش کردن.

ـ میگن آب که از سر بگذره، دیگه یه وجب یا ده وجبش توفیر نداره، بدتر از حالا که نمیشه حالم دیگه نه؟

امیر ـ ترانه چرا این قدر آرومی؟

ـ آتیشم امیر، آرومی بهم نمیاد، اون قدر داغونم که آتیشه جا خشم داره خاکسترم می کنه.

سایه ـ من به فدای تو، چرا خودتو عذاب میدی؟

ـ من یه سوال پرسیدم، جواب نداشت؟

امیرعلی ـ تو وقتی سامیارو نمی خوای، چی کار به اسم اون بچه داری؟

ـ یه اسم این قدر گفتنش سخته؟ از چی می ترسین؟ شاید تنها کسی که نمی تونه منو عصبی کنه، همون بچه باشه.

سایه نگاشو داده به امیرعلی، زیر لب گفت:

ـ ترسا!





***

romangram.com | @romangram_com