#بغض_ترانه_ام_مشو_پارت_448


صداي خنده ی سايه و لهجه ی بانمك آراس و اخماي باز در اختلاط هفت و هشت هم فرو رفته ی اميرعلي و من ذوقم از بابت اين همه غيرت هدر رفته بابت سايه عاشق.

- امير؟

نگاه پر سوالشو از بچه كنده داد قاطي چشماي شيطونم و من با همون حالت سر ذوق اومده اين دو روزه گفتم:

- از آدمايي كه دير به خودشون مي جنبن خوشم نمياد.

لبخند مردونش و ورود آراس.

از همون دم در به عنوان اولين آدم با احساس و براي من محترم امروز با ديدن مادرانه هاي خرج اون كوچولوي صورتي پوش يه لبخند از اون جذاباي مخصوص مدلينگ زد و گفت:

- خوشحالم كه خوشحالي.

با دست دعوتش به نشستن كرده و گفتم:

- چي مي خوري؟

سايه - آره چي مي خوري؟نه كه ايشون للگي راه انداختن، منم حكم كلفتشونو دارم به پذيراييتون مي رسم.

امير زودتر از سايه به خودش جنبيده آشپزخونمو زير و رو كرد و در عرض پنج دقيقه فنجوناي شكلات داغ رو روی عسلي هاي كنار دستمون گذاشت و نگاه سايه دنبال اين همه هنر خونه داري مرد مجرد بي عيب رو به روي من و سواي اون دو تا رفيق پاك پاك از غلط اضافه روون شد. اميره ديگه!

آراس - چي شد اين خوشگله رو آوردين اين جا؟

سايه - واسه خاطر مرغ يه پای ايشون ديگه.

اميرعلي لبخند مردونه مثل همه ی روزاي همكاريمون به روم پاشيد و گفت:

- ترانه س ديگه، يه چي بخواد ول كن معامله نميشه.

ترانه س ديگه!

اين ترانه حتي از داشته هاش هم بريد.

كجا اين ترانه به خواسته هاش رسيد؟

romangram.com | @romangram_com