#بغض_ترانه_ام_مشو_پارت_429
- لباسامو عوض مي كنم ميام اون وري.
يهو مسير صحبتشو عوض كرده، بي حس تو صورت كوه خونسردي نگاه انداخت و گفت:
- خبر دارين آراس واحدش هست يا نه؟
يه برق عجيب تو چشماي امير جهيد و گفت:
- به من ربطي نداره كه ايشون خونشونن يا نه!
سايه بي خيال باز كردن در شد، خواسته از كنارش بگذره گفت:
- ترانه ديرتر ميام؛ برم ببينم اين پسره خونه س يا نه؟
اميرعلي - نيست، برو خونت.
سايه نگاشو يه وري حواله امير كرد و گفت:
- شما كه گفتي بهت ربطي نداره، پس بي زحمت تو مسائلي كه بهت ربطي نداره دخالت نكن.
دوباره خواست راهشو ادامه بده كه امير گفت:
- نيست سايه، امشب نمياد.
سايه نگاشو تو نگاه امير ميخ كرد و بعد چند لحظه عقب گرد کرد.
بي خيال اين دو تا نمونه ی نادر بشري تو واحدم رفتم. باز صداشونو شنيدم، گوشمو شل دادم و چشمامو به چشمي در چسبونده شاهد اين بگو مگوي جانانه شدم.
اميرعلي - تو چه مرگته سايه؟
سايه - حرف دهنتو بفهم.
اميرعلي - مگه تقصير منه كه تو ...
سايه - تمومش كن، من خستم!
romangram.com | @romangram_com