#بغض_ترانه_ام_مشو_پارت_419
- آهان!
اميرعلي - اين هفته نبايد شركت باشين؟
سايه قهوه جوش رو راه انداخت و گفت:
- اين هفته رو به خاطر ترانه خانوم مرخصيم و در ركاب ترانه خانم.
اميرعلي از رو صندلي بلند شد، جلوی من چشماشو تو كاسه ی چشم چرخوند و گفت:
- بازم بابت ناهار ممنون. من ميرم، يه چند تا قرار دارم.
جاي سايه ی گوش كر كرده گفتم:
- خواهش، قابلي نداشت. يه ناهار بود ديگه پيش هم خورديم.
از خونه که بيرون زد توپيدم به اون حجم بي خيال گوشه آشپزخونه در حال قهوه كوفت كني.
- تو مشكلت دقيقا با اين اميرعلي چيه؟
- من باهاش مشكلي ندارم، اصلا در اون حدي نيستم كه با حضرت والا مشكلي داشته باشم! ميرم آماده بشم، نيم ساعت ديگه ميريم بيرون.
لحن پر حرصش شد و من نگام با رفتنش رو در ميخكوب شد.
همه دور و بر من مشكل دارن. والا!
***
تو خيابوناي اين شهر نمي دونم مال كدوم دو قاره، قدم زدن كنار سايه سر خوش و بي خيال عالمي داره. كنار سايه تو بستر محل تلاقی آب های دریای سیاه، دریای مرمره و خلیج شاخ طلایی يه ساندويچ كباب تركي بي خیال رژيم واسه عصرونه خوردن هم عامي داره. سايه هم كه انگار بايد همين امروز منو با همه مسجدا و كليساها و موزه هاي شهر آشنا كنه ول كن معامله نبود. بالاخره با قسم و آيه ساعت يازده و نيم شب راهي خونه شديم.
با خنده تو لابي وايسادم و گفتم:
romangram.com | @romangram_com