#بغض_ترانه_ام_مشو_پارت_352
مهسا سر كرده تو گوشم، بي خيال ادب تو جمع گفت:
ـ مثلا اين دو تا رو آورديم بيرون روحيشون عوض بشه. خودمون داره روحيمون مي پكه، اين دو تا كه كم مونده تا تو حلق هم برن.
ـ خفه شو، الان اين شوهرت مي فهمه.
مهسا نيش چاكونده بابت كلمه شوهر گفت:
ـ درد و بلای شوهرم تو سرم.
ـ خاك تو سرت!
شادمهر سر از گوشيش در آورده، يه نيم نگاه به فرهاد و نسترن انداخته گفت:
ـ ماشاا... چه زود هم آشتي كردن.
شادي دست زير چونه زده، بهر اون دو تا رفته گفت:
ـ دو بار لوپشو بوس كرد، نسترن هم خجالت كشيد و به دور و ور اشاره كرد، هنوز زياد مثبت هيجده اي نشده. ايشاا... واسه خونشون.
پس گردني شادمهر و خنده من و مهسا.
شادمهر ـ خستگيتون در نرفت؟ بريم ديگه به ادامه خريدمون برسيم بابا.
شادي از سر جاش بلند شده گفت:
ـ حداقل بذارين اين دو تا به اختلاطشون برسن.
مهسا سر شونه شادي زده گفت:
ـ شعورت تو حلقم خواهرشوهر.
شادي هم دلقك وار واسه هندونه گذاري زير بغل گفت:
ـ قربون تو من برم زن داداش.
romangram.com | @romangram_com