#بغض_ترانه_ام_مشو_پارت_343
- فقط يه بار ديگه دستت بهم بخوره ...
باز اون پوزخند مختص خودش رو تكرار كرد و گفت:
- نه بابا! چي كار مي كني مثلا؟
- حسام با من بازي نكن!
- بازيش ايشالا باشه واسه بعد عقد.
چشام از اون همه بي حياييش گشاد شد. با حرص از كنارش گذشتم كه باز گفت:
- فكر كن ... چه شود!
پوف محكممو بيرون داده، به طرفش برگشتم و گفتم:
- تا حالا هيشكي بهت گفته بود مزخرف ترين آدم دنيايي؟
- به خودت افتخار كن چون اولين نفري! و لازم به ذكره تو مجبوري با اين مزخرف ترين بسازي خانوم خوشگله.
- هــــه! همون قضيه ی شتره و خوابش و پنبه دونه اس ديگه، نه؟
- من بي خواب دو لپي مي خورمت خانوم خوشگله.
دندونامو رو هم فشرده و گفتم:
- بس كه خري! آخه من به چه زبوني به توی الاغ نفهم حالي كنم راهي كه مي خواي واسه من بري ته تهش تركستونه؟ دِ بفهم نفهم!
باز پوزخند واسه من به نمايش گذاشت و درجه جوش منو به حد فوق العاده رسوند و گفت:
- تو هم تو مخت فرو كن مال مني! يه بار يه سهل انگاري كرده اين خونواده و حق من مال يكي ديگه شده خيالي نيست، حالا كه من مي خوامت ديگه نمي ذارم حقمو ازم بگيرن. حاليته خانوم خوشگله؟
سرم با تاسف تكون خورد. نگامو دوختم به استخر و گفتم:
- فكر كردي واسه چي آقابزرگ به اين سرعت داره مراسم تو و مهديس رو برگزار مي كنه؟ اون از اين خر بازي تو ترسيده. آقابزرگ يه چي حاليشه كه نمي خواد يه دونه نوه پسريش خر بازي دربیاره. مهديس كم هم كه باشه بازم پر از پشتوانه اس واسه آينده تو. مهديس كه زنت بشه هم اون ثروت وعده داده ی آقابزرگ واسه تو ميشه، هم سرمايه گذاري بهمن خان. حسام من ثروتم كنار اونا پشيزي ارزش نداره.
romangram.com | @romangram_com