#بغض_ترانه_ام_مشو_پارت_317


- بيايم؟

- آره ديگه! شادمهر خان فرمودن ترانه به عنوان خواهر بزرگش تو اين مراسم شركت داره.

- نه بابا!

- جون بابا. راستي زياد دم پر اين داداش من نريا، بلا نسبت سگ عين سگ پاچه مي گيره.

دونسته جوابشو باز پرسيدم:

- چرا خب؟

- ديشب كه فهميد آقابزرگ واقعني مي خواد اين دختره ی ترشيده رو ببنده به ريشش نديدي چه الم شنگه اي راه انداخت تو خونه نصف شبي! بعدشم جا گذاشت رفت. ديشب تا حالا هم نه يه زنگي زده، نه جواب تلفنشو داده. ترانه اين پسره ديوونه شده. تو عمرم داد هيشكي رو اين جوري نشنيده بودم جون تو.

- بي خيال بابا داره ناز مي كنه، وگرنه كيه كه از وعده ی اون همه سرمايه گذاري آقابزرگ تو شركتش بگذره؟

- ولي ترانه حسام عوض شده، ديگه حسام هميشه نيست.

- مهسا من ديگه بايد قطع كنم، ولي بازم يه كم بيشتر فكر كن. خيلي داري عجله اي تصميم مي گيري. شايد بايد بيشتر فكر كني.

- ترانه تو خر بودنم كه اصلا حرفي نيست، ولي مي ترسم! مي ترسم از اين كه تعللم باعث بشه شادمهر رو از دست بدم. بي خيال اين كه نود درصد انتخابش كه من باشم واسه اينه كه با شادي خوبم؛ بي خيال اين كه بيشتر مهربونياش واسه خاطر اينه كه دختر فريبرز خان فرزينم. ترانه من عاشقم، تو اين حرفيه؟

- قربونت برم من، بوس بوس عروس خانوم.

- بوس، باي.

دلم مي پوسه ميون اين همه غريبگي وجود مهسايي كه مي دونه و باز عاشقه؛ مي دونه و باز صادقه. مهسا جرات عشق داره. خدايا به شادمهرم لياقت عشق بده.

از جلوي نگهبان با اون نيش چاك خورده گذشتم و خودمو پرت كردم تو آسانسور.

خانوم سليماني رو بوسيده و مشغول كار شدم كه تلفن رو ميزم زنگ خورد.

- بله؟

- تا يه ربع ديگه اتاقمي، نباشي من ميام اون جا!

romangram.com | @romangram_com