#بغض_ترانه_ام_مشو_پارت_314


باز بينيمو كشيد و گفت:

- حالا حسام واقعا مهديس رو مي خواد؟

لبام جمع شده و بينيم چين افتاده. گفتم:

- فكر نكنم.

- حق داره.

- از سايه چه خبر؟

- فقط كار مي كنه. بين خودمون باشه، ديوونه كه بوده ديوونه تر شده.

مشتمو كوبيدم تو اون سفتي بازوش و گفتم:

- گمشو پررو! در مورد رفيقم درست صحبت كن.

لبخند زد. سر حالم آورد و لبخند زد. شادمهر غم منو نمي تونه ببينه.





***

-خفه شو ترانه، خفه شو!

اشك تو كاسه ی چشمم دويد و گفتم:

- مگه چي گفتم؟

- حوصلتو ندارم، برو تو اتاقت اعصابمو خرد مي كني.

نگام به اون حجم انساني مست رو به روم مونده. قدمام عقبكي رفت و خوردم به ديوار. پاهام شل شده رو زمين نشستم. زانوهامو بغل كرده سر گذاشتم روشون.

romangram.com | @romangram_com