#بغض_ترانه_ام_مشو_پارت_308


بلند شد از سر ميز و با پوزخند نگاشو خيره كرد بهم و گفت:

- ايشاا... خستگيتون در بره.

خاتون رو بوسيده از در رفت بيرون و آقابزرگ خيره ی در موند و گفت:

- اين چه مرگشه؟

خاتون - چه مي دونم! حتما بهش برخورده كه تو كارش دخالت كرديم.

آقابزرگ - ترانه كه تراكتور نيست صبح تا شب كار كنه! زياد جديش نگير بابا.

خنديدم و گفتم:

- اطاعت امر آقابزرگ جانم!

از سر ميز بلند شدم و رفتم تو اتاقم. زنگ گوشيم بلند شد، رفتم طرفش.

"حسام"

دستم رو دكمه وصل لغزيد و گفتم:

- ديگه چيه؟

- اينو تو اون كله ی خوشگل كوچولوت فرو كن، حسام اهل جا زدن نيست! تا ته دنيا هم كه باشه پات مي ایستم. تا مال من نشي ول كنت نيستم ترانه. زراي ديشبتو مي ذارم به پا شوكه شدنت، ولي دفعه بعدي خوش دارم باهام راه اومده باشي.

- ازت بدم مياد!

- خوشت هم مياد. من نمي ذارم نفرت تو دورت كنه ازم. ترانه روزي هزار بار با خودت مرور كن كه حسام تو رو مي خواد. خوب بخوابي خوشگله.

ديوانه!

من چه كنم با اين حجم ديوونگي؟ اينم يه كله خر فرزين نام ديگه. خدا اينو آدمش كن.



romangram.com | @romangram_com