#بغض_ترانه_ام_مشو_پارت_279


- پس باهاش كنار اومدي.

- آره با عشقش كنار اومدم. نسترن واسه من خونسرد يه عالمه گرماست، به بودنش تو زندگيم نياز داشتم. نسترن براي من بهترينه. اون قدر عاشقه كه من جلوش كم ميارم.

- نگار چي؟ نگار رو تونستي فراموش كني؟

- نگار يه اشتباه بود، يه بخشي از زندگي. فراموشي يه بخشي از زندگي هم سخته. اشتباه ها قشنگ نيستن پس نبايد نگران اين باشيم كه با فراموش نكردنشون بازم تكرارشون مي كنيم. يه جور سرمشقه. من با نسترن خوشم، چه خيالي به نگار؟

- خوشحالم! بچه كه بودم فكر مي كردم تو ميشي دومادم، چقده خل بودم!

صدای خندش تو صدای برخورد موج به دريا گم شده و گفت:

- حسامو چي؟

- حسامو چي چي؟

- ميگم بچه بودي نظرت در مورد حسام چي بود؟

- نمي دونم، ياد ندارم. تو بچگيِ من فقط تو و مهسا پر رنگين.

- ولي من از همون بچگي تو فكر مي كردم تو و حسام ميشين يار غار هم.

- چرا؟

- شايد يكيش بابت همون ناف بُر بودنتون بود، يكيش هم بابت اين كه هم تو واسم عزيزترين بودي و هم حسام برام مثل برادر. تو و حسام از همون بچگي انگار مال هم بودين؛ كي فكرشو مي كرد تو اين جور، اون اون جور ...

- مگه اون چشه؟

- آقابزرگ مهديسو انداخته جلو تا حسام لا منگنه قدرت آقابزرگ بمونه. آقابزرگ مي دونه يه دونه نوه پسري اعتماد دار بهش هم اگه از اين خونواده ببُره حرفش ديگه واسه هيشكي خريدار نداره. يادته چطور برت گردوند؟ اون سياستاي خودشو داره. اون فكر مي كنه حتي اگه مهديس لياقت تنها نوه ی پسريشو نداره ولي بازم محكم مي كنه ارتباطشو با خونواده. اون نمي خواد حسامو از دست بده. حسام واسه اون همون فردينيه كه از دستش داد.

- حالا اينا به من چه؟

- ربطش به اينه كه من امروز تو نگاه حسام چيزي رو مي بينم كه كه يه عمر دور و بريام تو نگاهشون ديده شده. حسام امروز يه مرگيش هست؛ يه مرگي كه زيادي باب دل منه. ترانه هيچ وقت نذار حقتو ازت بگيرن. نذار مثل حرف ارثت بشه كه يه مشت لاشخوري مثل بهمن سرش خيمه زده باشن. ترانه وايسا پای همه چيزايي كه حقته. نمي دونم حسام تا كجا مي خواد پيش بره، ولي ته تهش همونيه كه من فكر مي كنم. حسام نمي ذاره كسي مانع رسيدن به حقش بشه؛ حسامه ديگه.

سرمو از رو پاش بلند كرده نگامو دادم به قهوه اي نگاش. فرهاد امروز چه گيري داده به حسام! فرهاد دو پهلو كه حرف مي زنه آدمو از زندگي سير مي كنه.

romangram.com | @romangram_com