#بغض_ترانه_ام_مشو_پارت_240


ـ خوشم نمياد ازش، يه جوريه. يه جور ناجوريه. زياد دم پرته، خوش ندارم هيشكي دم پر خواهرم بپره، حاليته؟ نگاش رو تو بد رو مخمه. اذيتم مي كنه.

ـ بابا غيرت! فهميديم از نسل فردين و قيصر جماعتي. پسرعمومه. تو كه مي دوني من با همه ...

ـ نه نمي دونم. خوش ندارم. ترانه من يه مردم. نگاه يه مردو خوب تشخيص ميدم. نگاه حسام، نگاه من و اميرعلي به تو نيست. جنسش فرق داره، جنس بنجوليه. داداشتو دوست داري، حرفش هم گوش ميدي.

ـ چشم داداش.

ـ داداش به فدات.

حسام و نگاش؟ شادمهر و رو فاميل غيرتي شدن؟ چطور حاليت كنم كه اين پسرعمو واسه خاطر دلبري از من نگاه مل مل نمی كنه، مي خواد مهديس چزوني راه بندازه عزيزم.

ـ ولي خودمونيما، خوب پيچوندي.

قهقهش و فضاي اتاقك ماشين. قهقهت هم با هميشه فرق داره، جور ناجوري مي زنه.





***

دست فرو برده تو جيب اون شلوار خوش كپ نوك مدادي قدم سنگين برداشت طرفم و من هم مثلا نديدمش و با خانوم سليماني و مراسم پر ملات خداحافظيش همراه شدم. خانوم سليماني رفت طرف آسانسور و من هم خواستم واسه خاطر شادمهرم خانوم باشم و رفتم طرف اتاق كه صداش نذاشت.

ـ حرف دارم باهات.

اشاره زد به اتاقم و در باز كرد و كنار وايساد و من رد شدم. نه بابا، بلد بود از اين كارا؟ دست به سينه جلوي اون با پيراهن خوش دوخت خاكستري و كراوات دودي وايسادم و دست از آناليز موهاي مدل فرق دادش شدم و گفتم:

ـ امرتون؟

با شصت و اشاره دستش كنار لبش خط كشید و پوزخند زنون گفت:

ـ يه مرگيت هست.

ـ جونم؟

romangram.com | @romangram_com