#بغض_ترانه_ام_مشو_پارت_211


آقا بهمن ـ اون دختر از پول چي مي دونه؟

عمو فريبرز ـ در مورد ترانه درست صحبت كن. حاليته؟

آقا بهمن ـ چه يه روزه مهم شد.

عمو فريبرز ـ بوده، هميشه بوده.

حسام كنارم نشسته تو گوشم لب زد.

حسام ـ اين جماعت لياقت مراعات ندارن، مراعاتشونو نكن.

ـ من ... من ... من ...

حسام ـ تو چي؟ بغض نكن، بزرگونه باش. ترانه من حق ندارم نخوام دوماد همچين آدم رذلي بشم؟

نگام ميون قهوه اي نگاش گير كرد و اون جاي پوزخند لبخند پاشيد تو صورتم و گفت:

ـ تو هم منو به خواسته هام مي رسوني هم خودتو.

ـ ديسكا رو بهم نميدي؟

خنده رو لبش پررنگ شد و از كنارم بلند شده گفت:

ـ مثل خودشون باهاشون بازي كن. از پشت خنجر زدن شايد بي مرامي باشه؛ ولي بهترين نتيجه رو داره.

من از اين پشت خنجرا زياد خوردم. ديگه بساط خوردنم داره برچيده ميشه. اين بار خنجر تو دستاي منه.





***

بي خيال سنگيني اين همه جفت چشم چنگال زدم به گوجه ی سالادم و بردم طرف دهنم كه مهديس جو رو نتونسته تحمل كرده گفت:

romangram.com | @romangram_com