#بغض_ترانه_ام_مشو_پارت_161


ـ هيچي، ديگه هيچي. مهسا حسام كي مياد؟

مهسا بهتش رو مخفي كرده گفت:

ـ نمي دونم، باهاش كاري داري؟

ـ زياد مهم نيست. واسه كار يه سوال داشتم. بي خيال، برم ببينم گلرخ جون كاري نداشته باشه.

دستم كشيده شده وايسادم و باز عطر فرهاد تو دماغم پيچيد و كنار گوشم گرمي نفساش حس شد.

فرهاد ـ ترانه ی من چشه امروز؟

ـ فرهاد بي خيالم شو. اعصاب ندارم، بعدا با هم حرف مي زنيم.

زنگ گوشيم و اسم شادمهر روي اسكرين گوشيم. دلم برات تنگه رفيق.

فرهاد ـ شادمهر كيه؟

نگاه فرهاد هم به گوشي تو مشتم بود.

مهسا به دادم رسيده گفت:

ـ يكي از دوستاشه.

فرهاد ـ نگفته بودي با پسرا هم رفاقت مي كني.

نگفتم و لحنت چند ثانيه اي شد فاروقي برادر من. نگفتم و رنگ نگات شد رنگ نگاه فاروقي برادر من. بي خيال چشماي فرهاد و اون لحن فاروقي گوشي چسبونده به گوشم گفتم:

ـ يه لحظه گوشي.

توي ايوون نفس فوت كرده باز صداي شادمهرو شنيدم.

ـ شادمهر.

ـ كجايي كه ما رو يه دقيقه علاف كردي؟

romangram.com | @romangram_com