#بادیگارد_پارت_99
محسن: ممنون.
من: چرا زود بیدار شدی؟ از قیافت پیداست که خستهای.
محسن: باید برم جایی کار دارم.
دست کشید به صورتش که متوجه زخم روی دستش شدم. مشتش خیلی زخم شده بود. لابد دیشب حسابی حال ناصری رو گرفته.
من: زنگ زدی به خاله؟ خیلی بد شد که تنها موند. کاش میاوردیش اینجا باهامون بمونه.
محسن: آره زنگ زدم. خیلی نگران بود، راستش خودمم توی فکر بودم. آخه این چند ماه دورش شلوغ بود، حالا یک دفعه خالی شده یه جوریه واسش.
من: امشب با هم بریم دنبالش، که هم من چیزامو بردارم هم به خاله کمک کنم تا وسایلشو بیاره.
محسن: وسایلشو بیاره؟ برای چی؟
من: اینجا پیشمون بمونه دیگه.
محسن: نه نمیخواد، عصر میارمش یه سر اینجا و شب میبرمش خونه.
من: نه، میخوام خاله اینجا باشه. اینهمه وقت من مزاحمتون شدم حالا نباید خاله رو تنها بذارم.
محسن بهم نگاه کرد و انگار که نگران بابام بود و گفت: آخه....
من: آخه نداره. من با بابام صحبت میکنم.
بیچاره صغری خانم همینجور داشت به ما نگاه میکرد و چیزی سر در نمی آورد. آخه هنوز فکر میکرد که من شمال بودم.
من: مامانی میشه جعبه کمکهای اولیه رو برام بیارید؟
صغری: چرا مادر؟ چیزیت شده؟
من: نه عزیزم، دستم یکم زخم شده میخوام چسب بزنم.
صغری خانم جعبه رو آورد و خودش رفت توی آشپزخونه تا کارها رو انجام بده. بلند شدم رفتم مبل بغلی محسن نشستم.
من: دستت چی شده؟
romangram.com | @romangram_com