#بادیگارد_پارت_100
محسن: هیچی، خورد به در.
یه نگاه عاقل اندر سفیهی بهش کردم.
من: خوبه دیشب دیدی که صغری خانم با ناصری چیکار کرد، اینا همش هم از سریاله یاد گرفته. پس منم هالو نیستم که ندونم اینا بخاطر مشتاییه که بهش زدی. احتمالا جای دندونشه.
محسن: من بعضی وقتا بهت شک میکنم که از اف بی آی باشی.
خندیدم و گفتم: چه میدونی، شاید باشم. حالا هم دستت رو بیار ببینم.
دستش رو نشونم داد، ضد عفونیش کردم و باند پیچیش کردم. وقتی که دستم به دستش میخورد حس میکردم که معذبه. آخه ما که به هم محرمیم دیگه چرا معذبه؟
عصر بود که بابام اومد خونه. فهمیدم که مسافرت بوده و تازه برگشته. وقتی سلام کردم چشمهاش چهارتا شد. نمیدونم برای اینکه منو توی خونه دیده یا برای اینکه مثل آدم بهش سلام کردم تعجب کرد؟
بابا: سلام، اینجایی؟
من: آره، با سرگرد اومدم.
محسن اومد و با بابا دست داد، بعد با هم رفتن توی پذیرایی نشستن و محسن جریان رو براش تعریف کرد. موقع افطار که شد وقتی بابام منو پای سفره دید باز نتونست جلوی تعجبش رو بگیره. مخصوصا وقتی که زیر لب بسم الّله گفتم و دعا خوندم.
میلاد: ببینم وروجک، از کی تا حالا روزه میگیری؟
من: از روزه اول.
میلاد: لابد اونم کله گنجشکی میگیری و بدون نماز؟
من: برو بابا، همشو کامل میگیرم و با نماز.
میلاد: آره ارواح خودت. من که توی شکمو رو میشناسم.
من: باشه میلاد خان، برات دارم.
romangram.com | @romangram_com