#بادیگارد_پارت_97
محسن: بیا.
دلشوره عجیبی داشتم، آروم از آشپزخونه رفتم بیرون. خونه پر بود از آدمهای جور وا جور. چندتاشون لباس سفید تنشون بود و انگار از آزمایشگاه بودن. چندتا پلیس داشتن با چندتا از نگهبانها صحبت میکردن. صدای میلاد رو شنیدم، صغری خانم روی مبل نشسته بود و میلاد هم بالای سرش ایستاده بود.
تند رفتم پیششون و صغری خانم رو بغل گرفتم.
من: مامانی خوبی؟ چیزیتون نشده؟
صغری: نه عزیزم چیزیم نیست. الهی من قربون اون قد و بالات برم. کجا بودی تو؟ کی اومدی؟
من: همین الان اومدم.
بعد بلند شدم و میلاد رو بغل کردم.
میلاد: چجوری اومدی تو؟
من: از آشپزخونه.
میلاد: توی ماشین سرگرد قایم شدی و اومدی؟
من: آره، ولی سرگرد خودش گفت.
همین موقع محسن اومد نزدیکمون.
محسن: به هوش اومد.
من: کی؟
محسن: ناصری.
من با تعجب گفتم: چی؟ حامد ناصری؟
محسن: آره.
من: اون آدم بشیریه؟ نه اصلا باورم نمیشه.
romangram.com | @romangram_com