#بادیگارد_پارت_96
محسن: هیچی، یه کاری پیش اومده باید برم.
من: محسن دروغ نگو. از خونه ما بود؟ چی شده؟
محسن بهم نگاه کرد و نفس صدا داری کشید.
محسن: آدم بشیری رو پیدا کردن. باید برم اونجا.
من: چجوری؟
محسن: انگار صغری خانم اونو دیده و ...
تا اسم صغری خانم اومد بدنم شروع کرد به لرزیدن.
من: منم میام.
محسن: آوا نمیشه، هنوز خطرناکه که تورو اونجا ببریم.
من: محسن تورو خدا بذار منم بیام. تا مامانی رو نبینم دلم آروم نمیگیره. خواهش میکنم.
محسن: آوا خانم، بفهم بخدا نمیتونم. اصلا شاید اینا همش یه جور تله ست که تو بری اونجا و اونا یه بلایی سرت بیارن.
من: من رو صندلی عقب دراز میکشم و بعد یواشکی میرم توی خونه. از پنجرهٔ آشپزخونه میتونم برم. خواهش میکنم.
یه چنگی به موهاش زد و گفت: از دست تو. باشه زود آماده شو.
زود آماده شدم و اومدم پایین.
من: بریم.
محسن یه نگاهی با نگرانی بهم کرد و گفت: مطمئنی که میخوای بیای؟
من: آره، بریم.
سوار ماشین شدیم و وقتی که نزدیک خونمون شدیم رفتم روی صندلی عقب دراز کشیدم و چادرم رو روی خودم کشیدم. خدا رو شکر پنجره ها دودی بودن و داخل ماشین دیده نمیشد. وقتی که ماشین پارک شد محسن پیاده شد. سرش رو کرد توی ماشین.
محسن: یه پنج دقیقه دیگه بیا، فقط مواظب باش.
پنج دقیقه که گذشت آروم نشستم، دور و برمو نگاه کردم انگار کسی نبود. فقط ماشینهای پلیس بود. در ماشین رو آروم باز کردم و رفتم سمت پنجره آشپزخونه. با این چادر که نمیشد برم بالا، چادرم رو در آوردم و مثل گربه از پنجره رفتم بالا. یهو محسن اومد تو.
romangram.com | @romangram_com