#بادیگارد_پارت_88

من: مرسی.
بادیگارد: به کامیار خبر دادم، گفت که عصر همراه بهار میان اینجا.
نگاه قدر شناسانه ی بهش کردم.
من: ممنون.

همونجور که گفته بود عصر کامی و بهار اومدن. بهار که تا منو دید زد زیر گریه و قربون صدقم رفت.

بهار: الهی قربون اون دماغت بشم. همش از چشه این کامی که انروز گفت دماغت خوشگله.
کامی: اِاِاِ، من چیز بخورم بگم این دماغ به این گندگی خوشگله. گفتم عملیه.
بهار: همون دیگه، چشم نیست که. خر چشمه. نگاه کن تورو خدا چقدر کبود شده. ایشالا بگم خدا چیکارت کنه کامی.
کامی: بگو خدا بهت یه زن خوشگل و فهمیده بده که هیچیش مثل تو نباشه.
بهار: خفه شو. حالا وقت این حرفاست؟

کامی با چشمای گرد شده گفت: خودت شروع کردی، حالا که جواب دادم میگی وقت این حرفا نیست؟

با خنده گفتم: خوب بسه دیگه. کامی تو به ما میگی تام و جری. پس شما چی هستید؟ بیاین بشینین.
خاله با سینی شربت اومد و بعد از تعارف کردن کنار بادیگارد نشست.
کامی: خوب حالا تعریف کن چی شد که اینجوری شدی؟
من: هیچی، داشتیم با سرگرد میومدیم خونه، پام به چادرم گیر کرد و افتادم زمین.
بهار: واای، بمیرم برات. خیلی درد داشت؟
من: اینقدر درد میکرد که نمیتونستم حرف بزنم.
کامی: جای من خالی بود که بهت بخندم. آخه تو چلاقی؟ چرا درست راه نمیری؟ همش برای محسن درد سر درست میکنی.

romangram.com | @romangram_com