#بادیگارد_پارت_87
اونشب میلاد خونه بادیگارد موند و پیشم خوابید. صبح که بیدار شدم حالم خوب شده بود، ولی تا قیافه خودم رو توی آینه دیدم سکتم زد. داشتم گریه میکردم که میلاد اومد توی اتاق. با نگرانی بهم نگاه کرد و گفت: آوا چی شده؟ درد داری؟
من با سر اشاره کردم که نه.
میلاد اومد نزدیک و گفت: پس چته؟ چرا گریه میکنی؟
با بغض گفتم: نگاه چجور کبود شده.
میلاد پیشونیم رو بوسید و اشکهام رو پاک کرد.
میلاد: عزیزم اینا همش واسه چند روزه. تازه این پماد رو هم بزنی زودتر خوب میشه. حالا زود بیا پایین تا صبحونه بخوریم که مردم از گشنگی.
من: مگه هنوز نخوردی؟
میلاد: مگه بدونه آجی خوشگلم چیزی از گلوم پایین میره؟
لبخند زدم و گفتم: باشه تو برو منم میام.
وقتی که رفتم پایین خاله تا صورتمو دید زد توی صورتش.
خاله: یا امام زمان، چی به سر دخترم اومده؟
از اینکه منو دخترش صدا کرد دلم پر از شادی شد و ذوق کردم. خاله اومد نزدیکم و دستشو گذاشت روی کبودی صورتم و نوازشش میکرد. اشک توی چشمهاش جمع شده بود.
خاله: الهی بمیرم برات، درد میکنه؟
گونه خاله رو بوسیدم و گفتم: نه خاله جون. شما نگران نباشید. فقط بخاطر ضرب کبود شده. وگرنه دردیو حس نمیکنم. حالا هم بریم صبحونه بخوریم تا میلاد ضعف نکرده.
رو به روی بادیگارد نشستم که نگاهم کرد و برای اولین بار نگاهش مهربون بود و با لحن دوستانه ی باهام حرف زد.
بادیگارد: خوبی؟
romangram.com | @romangram_com