#بادیگارد_پارت_79
من: سلام چطوری؟
کامی: به به،چطوری و زهر مار. حالا دیگه گوشی نو میخری و به ما نمیگی؟ فکر کردی راحتت میزارم؟ تا شیرینی رو ندی من ولت نمیکنم.
من: آهان، پس موضوع شیرینیه. منو باش که فکر کردم چونکه بهت زنگ نزدم ناراحتی.
کامی: نه بابا، تو که مهم نیستی به مولا. تازه یه چند وقتی که نیستی زندگیم خوب شده، نمرهای دانشگاه هم رفته بالا. مثل بچه آدم میشینم توی کلاس و به حرفهای کشاورز(باغبان) گوش میدم.
من: آره جون خودت، یعنی میخوای بگی که از اول کلاس تا آخرش همش چشمت به دختر خاله ت نیست؟
از پشت تلفن قیافه کامی رو که الان یه لبخند بزرگ روی لبشه و داره ذوق میکنه تصور کردم.
کامی: شیطون میبینم راه افتادی.
من: من از اولشم راه افتاده بودم، اما رو نمیکردم که چشمم نکنی.
کامی: برو بابا جمعش کن، حالا خوبه از خودم یاد گرفتی ها. حالا بگو بینم، آقا گرگه پیشته؟
به سختی جلوی خندمو گرفتم.
من: اوهوم.
کامی: عجب گیریه این بابا. خوب حالا بیخیال. زنگ زدم که یه چیز مهم رو بهت بگم.
من: جونم بگو؟
کامی: آوا، چیزه..
من: بگو دیگه میشنوم.
کامی: چیزه، آخه یکم برام سخته، خواستم بگم که، امممم، من، نه یعنی تو.
من: اههههه کامی بگو دیگه نصف جونم کردی.
کامی: خواستم بگم که تو.....خیلی خری.
اصلا توقع نداشتم که اینو بگه، فکر میکردم میخواد درمورد بهار بگه. همینجور خشکم زده بود و به صدای خندهٔ کامی گوش میکردم. اما نتونستم جلوی خودمو بگیرم و غش غش خندیدم.
romangram.com | @romangram_com