#بادیگارد_پارت_72

خاله اومد پایین و با نگرانی به ما نگاه میکرد.

میلاد: بخدا اگه بخاطر خانم راد نبود همین الان کاری میکردم که از کار اخراجت کنن. آوا وسايلتو بیار تا بریم.

داشتم از پلها میرفتم بالا که دیدم بادیگارد از میلاد میخواد که برن توی اتاق و با هم صحبت کنن. چیزامو داشتم جمع میکردم. عجب کتکی خورده امروز این بادیگاردها. اون از سیلی که من بهش زدم، اینم از مشتی که میلاد زده بود.

خوشم اومد میلاد مردونگیش رو نشون داد. از یه طرف خوشحال بودم که میلاد زدتش و حقش رو کف دستش گذاشته. اما از یه طرف دلم براش میسوخت. چونکه اشتباه از من هم بود.

خاله اومد توی اتاق و بهم نگاه کرد. چهره ش ناراحت و گرفته بود.
خاله: راسته که زده بوده توی گوشت؟
من سرم رو پایین گرفتم و چیزی نگفتم.
خاله: فکر نمیکردم بعد از قضیه نازنین، پسرم به یه آدم آهنی بی احساس تبدیل بشه. آوا جون، من از طرف محسن ازت معذرت خواهی میکنم. شرمنده م بخدا دخترم.

من: اِ خاله این چه حرفیه؟ راستشو بخواین من به کتک خوردن عادت دارم و برام مهم نیست. تقصیر خودمم بود که اون عصبی شد و منو زد. اما حرفهاش سنگینه و برام گرون تموم میشه.
خاله: بخدا روم نمیشه حتی ازت خواهش کنم که نری و پیشم بمونی. شاید باورت نشه، اما خیلی دوست دارم و بهت عادت کردم.
من: منم دوست دارم خاله جون. خیلی ممنون که این چند وقت دیوونه بازیهای منو تحمل کردی. بهتون زحمت دادم.

صدای میلاد از پایین میومد که ازم میخواست برم پایین. وقتی که نشستم روی مبل، به قیافه بادیگارد نگاه کردم که لبش زخم شده بود.

میلاد با جدیت و اخم گفت: آوا، آقای راد از کاری که کرده پشیمونه و میخواد که باز هم اینجا بمونی تا وقتی که آدم بشیری رو از بین نگهبانها پیدا کنیم. نظر تو چیه؟

یه نگاه به میلاد و بعد به بادیگارد کردم، داشت بهم نگاه میکرد. یه چیزی توی نگاهش بود. انگار که میگفت نرو. یکم فکر کردم و جوابم رو دادم.

romangram.com | @romangram_com