#بادیگارد_پارت_71

میلاد نگاهم کرد و یکم فکر کرد، کم کم لبخند روی لبش اومد. حالا دیگه لبخندش به قهقهه تبدیل شده بود. از خنده میلاد منم خندم گرفت.
میلاد: من میگم تو احتیاجی به من نداریا، تو خودت یه پا مردی. زدی تو گوشه مرده، اونم جلوی همه، اونم کی؟ سرگرد. چیزی نگفت؟ کاری نکرد؟
من: نه، همینجور خشکش زده بود. اصلا انتظار نداشت که به این محکمی بزنمش. اونم توی خیابون. ولی نمیدونست که من خیابون و خونه حالیم نیست و اگه بزنه به سرم به کسی رحم نمیکنم.

فکری کردم وگفتم: گرفتار بیمارستان برای چی بودی؟
با نگرانی اضافه کردم: چیزیت شده؟
میلاد: نگران نباش چیزیم نیست. فقط بابا یکم قلبش ناراحته، دنبال کارهاش بودم.

توقع داشتم که به این حرف اهمیت ندم، اما خیلی نگران شدم.
من: الان چطوره؟
میلاد: یه چند روزی بستری بود، ولی الان حالش خوبه و برگشته خونه.
میلاد صورتم رو توی دستاش گرفت و چشمام رو بوسید و بینیش رو زد به بینیم.
من: یاد بچگیهامون کردی؟
میلاد: آره، همیشه مامان باهامون اینجوری میکرد.
من: میلاد، منو میبری خونه؟
میلاد: آره عزیزم، تو دیگه اینجا نمیمونی. برو وسایلت رو جمع کن.

من بلند شدم و رفتم توی اتاقم. بادیگارد رفت پایین، تا پاشو از پله گذاشت پایین میلاد یه مشت زد به صورتش. با صدای میلاد زود از پله ها رفتم پایین.
بادیگارد داشت از روی پله ها بلند میشد و از لبش خون میومد. میلاد هم با عصبانیت فریاد میکشید.

میلاد: مرتیکه نمک نشناس، ما به تو پول میدیم که از آوا مواظبت کنی. بهت اعتماد کردیم، اونوقت تو از اعتماد ما سو استفاده میکنی و دست روی خواهرم بلند میکنی؟ اونم نه یک بار، چندبار؟ روی زمین پرتش میکنی؟


romangram.com | @romangram_com