#بادیگارد_پارت_67

بادیگارد بهم نگاه کرد و دوباره مشغول روزنامه خوندن شد.
خاله: این چه حرفیه دخترم؟ ما به تو اعتماد داریم. ولی نمیخوام توی خونه بمونی. اینهمه وقت توی خونه موندی، دیگه بسته. امشب همه با هم میریم. همین که گفتم.
من: آخه خاله، من لباس ندارم.
خاله: خب برید خرید.
من: نه باعث زحمتتون میشه.
خاله: چه زحمتی عزیزم؟ تو هم مثل دخترمی. محسن میبرتت تا خرید کنی.

داشتم چایمو میخورم، با این حرف خاله استکان توی هوا موند. به بادیگارد نگاه کردم، اونم به من نگاه کرد و اخم کرد. اه ه ه، مرتیکه ایکبیری. واسه من کلاس میذاره.

من: نه خاله، حاضرم با گونی برم و با ایشون نرم خرید.
بادیگارد یه نگاه تندی بهم کرد و زیر لب گفت لعنت به جون شیطون. ا ا ا به خودتم لعنت میفرستی هانی جون؟

خاله: نه عزیزم، نمیشه. باید بری خرید. میخوام از همه سرتر باشی.
من: زنگ میزنم میلاد برام یه چیزی بیاره.
خاله: باشه زنگ بزن. اما اگه نتونست برات بیاره باید با محسن بری خرید. باشه؟
من: باشه.

بعد از صبحونه، با موبایلی که بادیگارد داد به میلاد زنگ زدم.

میلاد: الو
من: سلام
میلاد: آوا تویی؟

romangram.com | @romangram_com