#بادیگارد_پارت_66

چشمهای سهراب برق زد و دوستاش شروع کردن به سوت کشیدن.

من: ولی هانی، دیگه ازت سیر شدم. چه جوری بگم، تاریخ مصرفت تموم شده عزیزم. دیگه بهم زنگ نزن، باشه گلم؟

سهراب با چشمهای گرد شده داشت بهم نگاه میکرد. یه پوزخندی زدم و رفتم سمت در. صدای خندههای همه رو میشنیدم.

*****

با صدای در به خودم اومدم. یه هفته از اون روز دعوای من و بادیگارد گذشته و من دیگه از بادیگارد بدم نمیومد. سر به سرش نمیذاشتم دیگه حوصله بحث کردن نداشتم. صبح دوش گرفتم و رفتم جلوی آینه. به قیافم دقیق شدم.

پوستم سفیده، موهام مشکی و صاف که تا کمرم میرسید. چشمهام مشکی بود که مردمکش درشت بود و چشمهامو درشتر نشون میداد. بینیم تقریبا خوبه، به صورتم میاد. لبم یکم گوشتیه. قدم بلنده و لاغرم. همه میگفتن که باید یکم تپل بشم.

رفتم توی آشپزخونه. خاله و بادیگارد سر میز نشسته بودن و با هم درمورد یه چیزی صحبت میکردن. تا منو دیدن ساکت شدن.

من: سلام،صبح بخیر.
خاله: صبح بخیر عزیزم. خوب خوابیدی؟
من: آره ممنون.
خاله: آوا جون، امشب نامزدی دختر آقای سعیدی دعوتیم.
من: خب مبارک باشه. به سلامتی. خوش بگذره.
خاله: چیو خوش بگذره؟ تو هم باید همراهمون بیای.
من: خاله اصلا حوصله مهمونی ندارم. من میمونم توی خونه، شما درو قفل کنید و برید.


romangram.com | @romangram_com