#بادیگارد_پارت_57
بازی شروع شد، ولی به جای اینکه فوتبال بازی کنیم، بیشتر بسکتبال بازی کردیم.همش توپ رو توی دستمون میگرفتیم و دیوونه بازی در میاوردیم. بسکه خندیده بودم دیگه شکمم درد میکرد. نشستم کنار خاله که نفسی تازه کنم. مرضیه خانم شربت تعارفم کرد. یکی برداشتم و تشکر کردم.
کامی: بچه ها کی میاد گرگم به هوا؟
من: من.
کامی: تورو که میدونم کنه جون. با بقیه هستم.
من: کسی نیست.
شربت رو برداشتم و داشتم میخوردم که کامی یه نگاه معنی داری بهم کرد.
کامی: پس محسن جان به درد چی میخوره؟ خیلی هم بهش میاد.
تا اینو گفت هرچی توی دهنم بود با فشار ریختم بیرون و شروع کردم به خندیدن. کثافت منظورش بود که بادیگارد گرگه.
خاله: محسن جان فکر خوبیه مادر. تو هم یکم باهاشون بازی کن. هم ورزشه هم بازی.
بادیگارد: مادر من شما دیگه چرا؟ من دیگه سنی ازم گذشته.
خاله: وا مادر، همچین میگی انگار مرد ۴۵ ساله هستی و من ۸۰ ساله؟ من تازه اول جوونیمه، تازه ۳۴ سالم شده.
با این حرف خاله همه خندیدیم. خاله خودش بیشتر از همه میخندید.
بادیگارد: من غلط کنم که بگم شما ۸۰ سالتونه. شما تازه رفتید توی ۲۵ سالگی.
خاله: خوبه خوبه، زبون نریز.
تا شب با هم بودیم. بعد از مدتها میخندیدم و خوشحال بودم. اما این خوشحالی زیاد طول نکشید.
romangram.com | @romangram_com