#بادیگارد_پارت_56


کامی: ولی آوا تو عوض شدی، به قیافه خودت تو آینه نگاه کردی؟ مثل مردهها شدی. یکم به خودت برس. خودت رو توی این خونه زندانی کردی که چی؟ برو همین نزدیکیها یه چرخ بزن یکم دلت وا بشه.

میدونستم که به در داره میگه که دیوار بشنوه و تموم حرفش با بادیگارد بود. بادیگارد زیر چشمی بهم نگاه کرد. ولی کامی راست میگفت، من عوض شده بودم. حتی دیگه حوصله خودمم نداشتم. منی که هر روز توی آرایشگاها افتاده بودم و از رنگ مو گرفته تا مانیکور و پدیکر وهزار چیز دیگه. حالا حتی آرایشم نمیکردم، ابروهام در اومده بود و دیگه حالت شیطونی رو نداشت.

زنگ خونه رو زدن، خاله بود. بادیگارد بلند شد و به خاله کمک کرد تا خریدهاشو بیاره. خاله با کامی سلام و احوالپرسی کرد و قبل از اینکه بشینه یه پلاستیک داد دستم.
خاله: بگیر دخترم، اینو دیدم احساس کردم که خیلی بهت میاد.

به چشمهای پر محبت خاله نگاه کردم و لبخند زدم. بلند شدم و گونش رو بوسیدم و تشکر کردم. آخه یه خانم به این خوبی و مهربونی، چطور یه پسری مثل بادیگارد داره؟ چطور اون اخلاق گندشو تحمل میکنه؟
کامی: به به، عجب شال خوشرنگی.
به کامی نگاه کردم و گفتم: من که هنوز بازش نکردم، تو از کجا فهمیدی که شاله؟
کامی: خوب کفش که نیست، چونکه نرمه. لباس هم که نیست چونکه کوچیکه. حالا شاله یا چیزیه مخصوص زنا.
اخم کوچولو کردم و گفتم: آاه، کامی.
کامی: مگه چی گفتم؟ گفتم شاید جورابه.
توی دلم گفتم آره ارواح عمه ت. کامی چشمک زد.
کامی: آوا، بریم توی حیاط توپ بازی؟
من خوشحال از جام بلند شدم و گفتم: بریم.
دست خاله رو گرفتم و گفتم: خاله شما هم بیایید.
خاله: من چطور میتونم بازی کنم عزیزم؟ من که پا ندارم.
من: شما داور باشید.
خاله: من که بلد نیستم داوری کنم.
کامی: محسن داور، شما هم تشویق کننده.

romangram.com | @romangram_com