#بادیگارد_پارت_234
من: تو چی گفتی؟ بیشتر دپرست کردم؟ یعنی تو دپرسی؟
زل زدم به چشمهاش. میلاد دست انداخت روی شونه هام.
میلاد: نه عزیزم، دپرس نیستم. همینجوری گفتم.
من: میلاد مطمئنی؟ ببین اگه بفهمم ناراحت بودی یا مشکلی داشتی و به من نگفتی بخدا نمیبخشمتا. اگه چیزی هست همین الان بگو.
میلاد: نه به جون آوا، چیزی نیست. همینجوری گفتم. تو نگران نباش و مطمئن باش اگه چیزی باشه اول از همه میام به خودت میگم. چون مطمئنم تو برای همهٔ مشکلاتم یه راه حل خفن داری.
بعد زد زیر خنده. منم خندیدم و دماغشو کشیدم.
میلاد: آخ، کندیش بابا. اینهمه خرج عملش کردم و حالا خانم قشنگ اومد و کندش.
من: بدو برو دنبال کارت و اینقدر زر نزن. اگه تو دماغت عملی بود من حتی نگاهتم نمیکردم، مرتیکه.
میلاد: من واقعا مرده این ابراز علاقه تم. آخه مرتیکه دیگه چیه؟
خم شدم دمپاییم رو واسش پرت کنم که زود با خنده فرار کرد. دیوونه. خوب، حالا بهترین موقعیته برای اینکه آفتاب بگیرم. توی ویلا روغن مالیده بودم به خودم. رفتم یه جای خلوت که توی دید نبود رو پیدا کردم و حوله رو پهن کردم. باز به دور و برم نگاه کردم و وقتی که مطمئن شدم کسی نیست بلوزمو در آوردم. حالا فقط با یه لباس بندی سفید بودم. دراز کشیدم روی کمر و عینکمو زدم.
آخیش چه آرامشی، صدای دریا رو هم میشنیدم و بیشتر کیف میکردم. یکم که گذشت صدای پای کسیو شنیدم، یهو مثل فنر پریدم و زود لباسمو برداشتم بپوشم که پاهای یکیو دیدم. سرمو بالا گرفتم و محسنو با ابروهای درهم رفته دیدم. با خیال راحت باز بلوزو انداختم اون طرف و ایندفعه رو به شکم خوابیدم و کلاهمو گذاشتم روی صورتم که محسن کلاهو از روی صورتم برداشت.
محسن: پاشو جمع کن خودتو.
من: بیخیال، حوصلتو ندارم.
یکم ساکت شد و بعد با صدای عصبی گفت: بلند شو تا خودم بلندت نکردم.
بیخیال دراز کشیده بودم واسهٔ خودم که یهو محسن حوله رو با یه حرکت از زیرم کشید بیرون. حالا من افتاده بودم روی شنها و کثیف شده بودم. بلند شدم و با اخم بهش نگاه کردم.
من: مگه مریضی؟ چرا نمیذاری مثل آدم آفتاب بگیرم؟
محسن: آفتاب بگیری که چی بشه؟
من: واا، میخوام برنزه بشم.
romangram.com | @romangram_com