#بادیگارد_پارت_233
مثلا میخواست بگه با من خیلی راحته و همه چیزو در مورد من میدونه.
کامی: چیه توقع داشتی که آوا ریش و سیبیل داشته باشه و میلادم ابروهاش نازک باشه؟ حرفا میزنیا.
از عمد بلند زدم زیر خنده که سهراب قشنگ رنگی شد. بقیه هم همینجور میخندیدن. کیارش بلندتر از همه میخندید و ولو شده بود روی زمین. میلاد دست انداخت دور کمرم و با هم رفتیم سمت دریا.
میلاد: این اینجا چیکار میکنه؟ اصلا با اجازهٔ کی اومده؟
من: نگین به من گفت که دوست پسرمو دعوت کردم. منم گفتم باشه. نفهمیدم که این گورخرو آورده.
میلاد: اصلا ولش کن. تو چرا نیومدی توی دریا؟
من: خواستم بیام، ولی بعدش گفتم لباسم میچسبه و جلوی اینهمه آدم خوب نیست.
میلاد برگشت و با لبخند بهم نگاه کرد.
میلاد: خوشحالم که طرز فکرت عوض شده و خیلی چیزها رو درک میکنی.
بعد صداشو کلفت کرد و یه ابروشو انداخت بالا: ببینم آبجی، حالا زن واسه من نمیگیری که هیچی. شما نمیخوای برای داداشت آستین بالا بزنی و یه دوست دختر برام پیدا کنی؟
من: میلاد خفه خون بگیر تا نزدم نصفت کنما. اه، از تصور اینکه تو دوست دختر داشته باشی چندشم میشه.
میلاد: چرا؟
من: احساس میکنم دوست دخترت از اون لوساست.
میلاد: خوب دارم میگم خودت واسم پیدا کن، خوبشو پیدا کن دیگه.
من: نه جونم، من نمیتونم. از الان میگم من آبم با دوست دخترت توی یه جوب نمیره. اون که بیاد همهٔ توجهتو به خودش جلب می کنه. د نشد دیگه.
میلاد:ای خواهر شوهر حسود. واقعا دست هرچی آدم حسوده از پشت بستی. اصلا نخواستم. مگه خودم چلاقم؟ میرم قشنگ واسه خودم یه خوبشو پیدا میکنم.
من: آره، لابد ریما دیگه؟
میلاد: خوب آره، نمیگیریش واسم؟ اصلا برو زدی روحیه مو بیشتر دپرس کردی.
اومد بره که پریدم و بازوشو گرفتم.
romangram.com | @romangram_com