#بادیگارد_پارت_216

من: خودتم تا صبح بخواب، دوست دارم وقتی بیدار میشم کنارم باشی.
یکم فکر کرد، بعد گفت: باشه. پریدم و ماچش کردم.
من: خیلی گلی. پس من برم دستشویی که ترکیدم بس که خودمو نگه داشتم.

محسن شروع کرد به خندیدن. از دستشویی که اومدم بیرون، دیدم محسن داره عکساشو توی لپ تاپم نگاه میکنه.
من: محسن بر نگردیا، میخوام لباس عوض کنم.
محسن: باشه.
داشتم شلوارمو میپوشیدم که محسن گفت: آوا برگردم؟
من: اِ، نه بر نگردیا محسن.
محسن خندید و گفت: برگردم دیگه، اولین باره که داری نقش اصلیتو رو میکنی. بذار برگردم.
منم پررو گفتم: خوب برگرد، من که از خدامه.
از پشت هم میتونستم چشمهای گشاد شدهٔ محسنو تصور کنم. لابد توی دلش میگفت این دختره از شرم و حیا بویی نبرده.
من: برگرد دیگه من منتظرم.
محسن: نه نظرم عوض شد.
من: د برگرد دیگه لامصب.
بعد خودم رفتم و سرشو گرفتم و برگردوندم عقب، محسنم چشمهاشو بسته بود.
محسن: نکن آوا.
من: زود چشمهاتو باز کن بینم.
محسن: آوا نکن زشته.
من: محسن یا چشمهاتو باز کن یا شلوار خودتو هم در میارما.
یهو محسن شلوارشو چسبید که باعث شد پقی بزنم خنده.
من: محسن چشمهاتو باز میکنی یا نه؟

romangram.com | @romangram_com