#بادیگارد_پارت_215

یهو یه لبخند گشاد زد و گفت: ولی توی وروجک آب پاکی رو روی دستش ریختی ها. راستش تو دلم داشتم به کارت میخندیدم. یه جوری ملحفه رو کشیدی روم که اون اصلا وا رفت. غیرتی شدنتو دوست دارم.

بعد نوک دماغمو گرفت و کشید. دست محسنو کشیدم که دراز بکشه، بعد دستشو باز کردم و سرمو گذاشتم روی بازوش و دست انداختم دور کمرش. سردی تفنگو حس کردم.
من: اومدی توی اتاق من و با خودت تفنگ آوردی؟
محسن: واسه احتیاط خوبه دیگه.
من: آهان. راستی محسن، امروز بهترین روز زندگیم بود.
محسن: برای منم همینطور.
مکثی کرد و گفت: خوب بگو ببینم. تو این عکس رو کی از من گرفتی؟
ریز خندیدم و گفتم: خوب دیگه.
محسن شروع کرد به قلقلک دادنم و گفت: تو دیگه چی هستی که منو گول میزنی هان؟ ای بلا.
من: وای نه، محسن شکمم نه. واای مامان، نکن محسن. حالا همه بیدار میشنا نکن.
دیگه به نفس نفس افتاده بودم که محسن ولم کرد، دستشو حصار سرم کرده بود و داشت با خنده نگاهم میکرد.
من: اون چشمهای خوشگلتو جمع کن تا کاری دستت ندادم.
محسن با چشمهای گرد شده نگاهم کرد و پقی زد خنده. بعدش محکم منو گرفت توی بغلش و خندید.
محسن: دختر من آخر از دست تو دیوونه میشم. وقتی پیشتم احساس ضعیف بودن میکنم، فکر میکنم من دخترم و تو هم یه پسر که بهم نظر داری. آوا، جون من یکم مثل دخترا باش و تو بترس.
ابرومو انداختم بالا و با عشوه گفتم: آخه توی شیر برنج هم ترس داری؟ خیالم از بابت تو تخته و میدونم که از این جراتا نداری.
محسن: آوا اینجوری میگی که مثلا منو مجبور کنی کاری کنم؟
من: برو بابا، اگه چوب بود الان با حرفهای من نرم شده بود و تو نشدی.

محسن خندید و دست انداخت دور کمرم. لباسم یکم رفته بود بالا و کمرم لخت بود. با تماس دست محسن داغ شدم.
من: محسن، میذاری امشب توی بغلت بخوابم؟
محسن لبخند جذابی زد و گفت: باشه.

romangram.com | @romangram_com