#بادیگارد_پارت_204

داشتم گریه میکردم، دست خودم نبود. حتی فکر دوری از محسن دیوونم میکرد. محسن محکم منو گرفت توی بغلش و موهامو بوسید.
محسن: آوا به من نگاه کن.
سرمو بالا گرفتم و به چشمهای محسن نگاه کردم. خیره شدم به جایی از ابروش که شکسته بود. محسن با لبخند اشکهامو پاک کرد.
محسن: هیچوقت دوست ندارم چشمهاتو خیس ببینم. آوا من هیچوقت تورو تنها نمیذارم، هیچوقت. چون که تو الان جزئی از زندگیم شدی، تو نباشی زندگیم بی تو معنی نداره.
خندیدم.
محسن: چرا میخندی؟
من: آخه یه لحظه شعر گفتی. توی یکی از آهنگا همینو میگه.
محسن: بخاطر تو شعرم میگم، مگه چیه؟ مگه چند تا آوا دارم من؟ تو آوای منی که با حرفهات و کارهای غافلگیر کننده ت منو دیوونه میکنی. تو فقط آوای منی.

با این حرفش قلبم یه جوری شد. یه حس خوبی بهم دست داد. حسی که هیچوقت بهم دست نداده بود. صورتم توی دستاش بود و نفسش به صورتم میخورد. به چشمهاش خیره شدم و نزدیکش شدم. یه نگاه به لبش کردم و باز نگاهم رفت سمت چشمهاش. به خودم که اومدم لبم روی لبش بود. زود رفتم عقب و به چشمهاش زل زدم. داشتم از کارم پشیمون میشدم که ایندفعه محسن بود که منو بوسید. لبش داغ بود. قلب دوتامون تند تند میزد. دستمو انداختم توی موهاش. هجوم خون رو توی صورتم حس میکردم. یه حس شیرین. اما یه دفعه همه چیز به هم ریخت. محسن منو زد عقب و با چشمهای گشاد شده نگام کرد. بلند شد و رفت سمت پنجره، دست کرد توی موهاش و نفسشو با صدا داد بیرون.
بلند شدم و آروم رفتم کنارش. بازوشو گرفتم.
من: محسن ببخشید، تقصیر من بود.

محسن برگشت نگاهم کرد، نمیدونم چی توی نگاهش بود. ولی بدجور از کار خودم پشیمون شده بودم. یهو محسن محکم بغلم کرد.
محسن: آوا ببخشید، من نباید ادامه میدادم.
از بغلش اومدم بیرون و صورتشو گرفتم توی دستام.
من: محسن چی میگی؟ اگه تو از کارت پشیمونی، من نیستم. از این پشیمونم که چرا تو رو ناراحت کردم. ولی بخاطر خودم ناراحت نیستم. محسن امشب بهترین شب زندگیم تا به امروزه.

محسن: آوا من نمیتونم، میدونم که تو عذاب میکشی. میدونم که خشکم، ولی درکم کن. فکر میکنی واسه من آسونه که پیشت باشم ولی مجبور باشم حد و اندازهٔ خودمو بدونم؟ خیلی سخته، خیلی زیاد. ولی من حقی ندارم آوا. بابات به من اعتماد کرده، من نمیخوام از اعتمادش سوء استفاده کنم. تا همینجاشم زیادی جلو رفتم. پشیمون نیستم، ولی راحتم نیستم. من به خودم اجازه نمیدم تا زمانی که تو رو از بابات خواستگاری کردم بهت دست درازی کنم. نه تا قبل از اینکه عقد کردیم و تو رسما زنم شدی.

حرفش آرومم میکرد، میذاشت احساس امنیت کنم. احساس کنم که دیگه هیچ مشکلی یا هیچ خطری توی زندگیم نیست و فقط من و خودشیم و عشقی که به هم داریم. باز رفتم توی بغلش. یکم بعدش ازش جدا شدم و رفتم روی تخت بخوابم، اما محسن اومد دستمو گرفت و بلندم کرد.
من: چیکار میکنی محسن؟ بذار بخوابم خوب.

romangram.com | @romangram_com