#بادیگارد_پارت_201
کیارشم با ما شد. ای کامی نمیری که محسنو با خودت بردی، پررو.
من: کامی اگه ببینم تقلب یا جر زنی کردیا، تا صبح به درخت میبندمت تا حالت جا بیاد.
کامی: برو بابا، من اینقدر فرزم که احتیاج به تقلب نیست.
من: آره جون عمه ت.
همه رفتیم پشت درختها سنگر گرفتیم و بازی شروع شد، باد کنک بود که پرت میشد تو هوا. چندتاشم خورد تو سر نگهبانها. کمین کردم، تا بهار سرشو آورد بیرون بادکنک پرت کنه یکی زدم تو صورتش که آرایشش همه ریخت. کامی زد تو صورت خودش.
کامی:ای وای خدا مرگم بده، این عفریته کیه دیگه؟ منو دادن به یه عفریته.
من: خاک تو سرت، تو رو ندادن به اون که. اونو دادن به توی نفهم.
کامی: خوب بابا همون، عفریته دادن به من.
باز بازی شروع شد، میلاد با یه حرکت ناگهانی زد به پشت کامی که شلوارش خیس شد. کامی برگشت و پشتشو نگاه کرد.
کامی:ای خاک عالم، دیدی آخر عمری خودمو خیس کردم. بخدا راست میگم که آخر زمانه. از سر شب تا حالا چقدر کشفیات کردم من. اون از لب گرفتنم از یه مرد نامحرم، اون از زنم که عفریته در اومد، اینم از خودم که اختیار خودمو ندارم.
نشستم پایین درخت و شروع کردم به خندیدن، حالا ما سه تا مونده بودیم و محسن.
کامی: محسن آفرین پسرم، رو سفیدم کنیا.
محسن سرشو تکون داد و آروم خندید. خاله و بابا و صغری خانم نشسته بودن زیر آلاچیق و ما رو تشویق میکردن. محسن میلادو زد و میلاد رفت پیش بابا اینا نشست. اومدم از پشت درخت بدوم و برم پشت ماشین که زیر پام خیس بود لیز خوردم و افتادم زمین. آخ پشتم، فکر کنم شکست. کیارش اومد بلندم کنه، یه جوری بلندم کرد که تو بغلش بودم. همین موقع یهو صدا اومد، محسن از فرصت استفاده کرده و کیارش رو با بادکنک زده بود.
ریز خندیدم و کلی ذوق کردم. محسن اومد نزدیک و به کیارش نگاه کرد که بیچاره رنگش پرید و رفت کنار. محسن اومد بازوهامو گرفت و بلندم کرد.
محسن: خوبی؟
من: آره، ولی فکر کنم کمرم شکست.
بادکنکی که دستم بود رو آروم آوردم بالا و زدم تو سر محسن. چشمهای محسن گرد شدن و همینجور که آب از سرش پایین میریخت به من نگاه میکرد. صدای سوت و تشویق همه میومد. کامی هم داشت میگفت که جر زنی کردی.
هنوز یکی از بازوهام دست محسن بود. فشار خفیفی داد. دهنمو نزدیک گوشش بردم.
romangram.com | @romangram_com