#بلو_پارت_415
روز و شب من اینطوری میگذشت، انگار نفرین شده بودم، دانشگاه میرفتم و توی ماشین با سحر گریه میکردیم و بعد آرایش میکردیم و میرفتیم کلاس. ارسلان داشت اونم خل میکرد. سرسختی و ناز کشیدن و جدی بودن رضا هم منو دیوونه کرده بود.
اون روز ماشین نبرده بودم چون بابا کارای اداری داشت و با ماشین من رفته بود. سحر هم دانشگاه نیومده بود و خودمم حوصله نداشتم. از صبح رضا یه سلام برام فرستاده بود و من هم فقط نگاه کرده بودم که دوتا تیک بخوره و بفهمه خوندم. از خودم بیشتر از رضا ناراحت بودم. از دانشگاه تا مترو پیاده میرفتم و توی گوشم هنزفیری گذاشته بودم. سرم به زیر بود و آهسته آهسته میرفتم و فاز آهنگ بودم و هی بغضمو قورت میدادم.
یهو یکی دستمو محکم کشید، انقدر محکم که تعادلمو از دست دادم و با باسن زمین خوردم، سربلند کردم دیدم عمو اسماعیلِ. یکه خورده گفتم:
-عمو اسماعیل!
-بابات اومده باز ول شدی.
-چی؟!
«از جا بلند شدم و گفتم:» چی میگی عمو؟ مادرجون هرچی زنگ میزنه جواب نمیدی.
عمو-دیگه صادق اومده به من چه نیازی داره؟ داری از کجا میای؟
رنگش زرد شده و پریشون احوال بود.
-حالت خوبه؟ مریضی؟
آرنجمو گرفت و کشید، ترسیدم، یاد یه صحنه ی مبهم توی سرم می افتادم. به زور کشیدم و گفت:
-بیا سوار شو.
-ولم کن عمو، چرا اینطوری میکنی؟
romangram.com | @romangram_com