#بلو_پارت_408


رضا-به خدا پگاه سر به بیابون میزنم.

«سربلند کردم و همونطور که توی بغلش بودم گفتم:» میام اونجا.

«خنده اش گرفت و به بیرون نگاه کرد و گفتم:» تورو میخوام.

سرشو به طرفم برگردوند، شونه امو بالا دادم و گفتم:

-دست من که نیست.

رضا-پگاه نکن، من مَردم، هرچیم خود دار باشم...اذیت نکن.

-امشب.

رضا-هفت ماه، گفتم...

-زود زود

«از بغلش بیرون اومدم و پامو زمین کوبیدم و گفتم:» زوده زود.

چشماو ریز کرد:

رضا-آخ که ببینم بعدا هم عجله داری یا الان فقط ذوق عروس شدن گرفتت.

بهش زبون درازی کردم و رومو برگردوندم و گفتم:

romangram.com | @romangram_com