#بلو_پارت_363
رضا-اینطوری راحتی؟
-بله راحتم.
رضا-خیله خب.
بغض کرده بودم داشتم خفه میشدم، گوله گوله بی صدا اشک ریختم، سنگدل بیرحمو ببینا، از خداشه که از من دور بشه. خاک تو سرت پگاه، بیا اینم از رضا! آخه تو بمیری بهتره، شانس هیچی نداری! آره دیگه رضا منو میخواد چیکار؟
رضا-پگاه؟ پگاه خانم؟
«با بغض گفتم:» با من حرف نزن.
رضا-عه! عـــــه! پگاه!!!! مگه گریه داریم؟
بلند شد در اتاقم چفت کرد و اومد روی تختم نشست. آرنجمو گرفت و بلندم کرد، هی پسش زدم و جدی گفت:
-پگاه منو ببین.
«اشکامو پس زدم و گفت:» الان برای چی گریه میکنی هان؟
-ارسلان بیدار میشه ها.
رضا-شما جواب منو بده.
«خواستم بگم " دوست دارم اصلا دلم برای بابام تنگ شده، بهونه ی بابامو بگیرم که رضا گفت:»
romangram.com | @romangram_com