#بلو_پارت_209
رضا پشتمو ماساژ داد و گفت:
-چیزی نیست، عیب نداره.
جلوی لباس رضا رو تو چنگم گرفته بودم، نفس زنان نگاش کردم، ملافه ام کثیف شده بود با لرزه و لکنت گفتم:
-کثیف... کثیف شد...
رضا- من می شورم، من می شورم عیب نداره؛ می تونی بلند بشی؟
سرمو به معنی نه تکون دادم، رضا چشماشو محکم رو هم گذاشت و باز کرد گفت:
-باشه، دستتو بنداز دور گردنم خودتو سعی کن نگه داری.
ارسلان-رضا خوبه؟
رضا- آره، برو یه حوله بیار.
ارسلان_ حوله از کجا بیارم؟
«رضا با حرص گفت»: من نمی دونم برو خونه به یه بهونه ای وسایلاشو بیار.
ارسلان-مادر جون میفهمه.
رضا-ارسلان تورو به روح بابا فقط برو انقدر حرف نزن.
romangram.com | @romangram_com