#بلو_پارت_208
-نفهم، نفهم به ناموسمون دست زدن، یکیمون حق داره نزدیکش بشه، تر و خشکش کنه، بفهم یک نفر.
ارسلان-باشه من نوکرشم.
رضا-به خاک بابا می زنم چک و چونه ات بیاد پایین، آخه بی عقل، نگاهت بیوفته بهش خودتو می بخشی جلوی پریا؟ می بخشی؟
ارسلان-این... این وسط چه نگاهی داداش؟
شمرده گفت:
رضا-برو بشین اونجا، فکر نکن کار منم درسته، این کارِ مادر جونِ اما می دونم بفهمه سکته می کنه از جونِ مادر می ترسم.
ارسلان-پریا رو میگم بیاد...
«رضا شمرده و نفس زنان با حرص گفت»:
رضا-دارم... دارم از خودم بی اختیار می شم ارسلان، انقدر عصبیم که جونمو که تویی رو می زنم، برو اونجا بتمرگ تا صدات کنم.
به در نگاه کردم، رضا اومد تو، حال تهوع داشتم، سرم به شدت گیج می رفت،دستمو می خواستم دراز کنم اما جونم به این حد می رسید که فقط انگشتامو تکون بدم.
رضا-پگاه؟ چی؟...
«عق اولو زدم سریع سطل آشغال آورد جلوی دهنم، صدای ارسلان اومد:»رضا؟
رضا_-همون جا بمون.
romangram.com | @romangram_com